![]() |
![]() |
|
اجــازه می دی تا ابد ســر بذارم رو شــونه هات؟ روزی هزارو صد دفه، بگــم که مــی میرم بـــرات؟ اجازه هست جار بــزنم بگـم چقــدر دوست دارم ؟ بگـم مـی خوام بـخاطرت ســر بـه بـیابون بذارم ؟ اجازه می دی که شبا همش بیام تـو خـواب تو ؟ اون عکسی که از من داری جا بدمش تو قاب تو؟ اجازه می دی قصه هام با عشق تو جون بگیره ؟ چشـمای عاشقم واست روزی هـزار بـار بـمیره ؟ اجـازه مـی دی واسـه تـو قصـر طـلایی بسـازم ؟ بــا یـه صـدای مـخمـلی بـــرات لالایـی بسـازم ؟ اجـازه هست با افتخـار آهنگ ساز من بشـی ؟ تو فصل سـخت زندگـی باز گل نـاز مـن بشـی؟ اجازه هست پنـاه من گرمـی آغوشـت بشـه ؟ هراسمی جزاسـم خودم، دیگه فراموشت بشه؟ اجـازه هست یه لحظه هم دیگه ازت جدا نشم؟ گول گـلارو نخـورم، محــو ســتاره ها نشــم ؟ اجازه می دی که بگم، مـن مال تو، تـو مـال من؟ من از توخواهش می کنم که زیر وعده هات نزن...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 0:0 توسط تینا و امین |
|
امین جان نگاهت را قاب میگیرم به همراه آن لبخند صبحگاهان که غنچه تو زندگی قشنگ ما وقتی داشت یکنواخت می شد خدا یکی از فرشته هاش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 22:29 توسط تینا و امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره ما |
دوستت دارم بيشتر از ديروز و كمتر از فرداها
|
| دوستان |
|
ساناز و هادی غزل و سامان نازنین و نیما زری و وحید |
|
RSS
|