|
|
|
|
لحظه خداحافظی به سینه ام فشردمت اشک جشمام جاری شد دست خدا سپردمت دل من راضی نبود به این جدایی نازنین عزیزیم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت گفتی به من غصه نخورمیرمو بر می گردم همسفر پرستوها میشمو برمیگردم گفتی توهم مثل خودم غمگینی ازجدایی گفتی تا چشم هم بزنی می رمو برمیگردم عزیز رفته سفر کی بر میگردی چشمونم مونده به درکی برمیگردی رفتی و رفت ازچشام نوردودیده ریزه حالم بی خبرکی برمیگردی غمگین ترازهمیشه به انتظار نشستم پنجره ی امیدوهنوزبه روم نبستم پرستوهای عاشق به خونشون رسیدن اما چرا عزیز دل هرگزتورو ندیدم گفتی به من غصه نخور میرمو برمی گردم همسفرپرستوها میشمو برمیگردم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/09/24ساعت 0:10 توسط تینا و امین |
|
مگه ميشه يه پرنده بمونه بي اب و دونه مگه ميشه كه قناري توي بغض اواز بخونه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/09/09ساعت 22:6 توسط تینا و امین |
|
|
خوب من |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/09/02ساعت 23:0 توسط تینا و امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره ما |
دوستت دارم بيشتر از ديروز و كمتر از فرداها
|
|
RSS
|